سلام به همه عزیزان و کسانی که از این وبلاگ دیدن می کنند...

دانشجویان عزیز دانشگاه ملایر؛

شما از این پس می توانید نوشته ها و اندیشه ها و اشعار خود را برایمان ارسال نموده و ما آن را در وبلاگ یا در نشریه ارغوان منتشر می کنیم.

امیدوارم که همیشه سرافراز، کامروا و پیروزمند باشید.


     وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم

      که در طریقت ما کافریست رنجیدن...

                                                                                (حافظ)

 

 

 


موضوعات مرتبط: خبر های ارغوانی

تاريخ : پنجشنبه ۱۳۹۰/۰۷/۲۱ | ۱۹:۲۲ بعد از ظهر | نویسنده : مدیریت |

طاعون عنوان رمانی ست نوشته ی آلبر کامو نویسنده ی الجزایری فرانسوی تبار که به عقیده ی برخی پیرو مکتب اگزیستانسیالیسم و به عقیده خودش کاملن مستقل ست . به هر حال چیزی که واضح ست ، این ست که او به وجود خدا اعتقادی ندارد و این مطلب را تنها در سخن ، به وضوح بیان می کند .

طاعون در این داستان ، نماد شر ست . شری که دامنگیر همه ی ماست و در این دنیا ، به طور قطع وجود دارد .

داستان ، در شهر اوران ، شهری در الجزایر که یکی از بندر گاه های شلوغ و حائز اهمیت است  ، اتفاق می افتد . شهری بدون درخت ، با آب و هوائی کسل کننده و در عین حال آرامش بخش . داستان به صورت دیدگاه سوم شخص نوشته شده و از زبان یکی از اهالی شهر نگاشته می شود . بنا بر اظهارات او ابتدا تعدادی موش مرده در شهر پیدا می شوند که تعداد ان ها رو به فزونی می رود . پس از مدتی جای آن ها را بیماری طاعون می گیرد که با خود به شهر آورده اند . در ابتدا مسئولین شهر و اهالی آن از قبول این که بیماری ای که چند تن از اهالی را از پای در آورده طاعون ست ، سر باز می زنند ولی با پیشروی این بیماری تصمیم گرفته می شود قوانین کلی مربوط به بیماری های همه گیر اجرا شود . به این منظور اعلام خظر عمومی شده ، دروازه های شهر بسته می شود و تمام شهر به صورت یک زندان بزرگ برای اهالی تبدیل می گردد . در ابتدا که مردم از بروز ناگهانی این بیماری شوکه شده اند به تلاش هائی برای فرار از این زندان و خروج از شهر از طریق فریفتن نگهبانان و عصیان گری می پردازند ولی با ادامه یافتن اوضاع به تدریج این تلاش ها کاهش پیدا می کند تا این که مردم تا حدودی این مسئله را می پذیرند . آمار قربانیان طاعون و اهالی خانواده های آن ها که در قرنطینه به سر می برند به طرز سرسام آوری رو به فزونی ست . در این میان ، نوع واکنش عموم مردم نسبت به طاعون متفاوت ست ؛ عده ای از اهالی ، از پای نمی نشینند و در گروه هائی به صورت داوطلبانه به کمک طاعون زدگان می پردازند . این گروه ، در دیدگاه آلبر کامو ، نماد کسانی هستند که در عین این که به بیهودگی تلاش خود در این دنیا - که به صورت شهری با در های بسته تصویر شده - پی برده اند ، باز هم وجدان خود را و روح بشری را والاتر از آن می بینند که بتوانند از تلاش برای جلوگیری از شر خودداری کنند . دسته ی دیگر افرادی هستند که پس از ناکامی در فرار از شهر ، به بی قیدی و لاابالی گری پرداخته و بدون توجه به آن چه در اطرافشان می گذرد ، وقت خود را در مشروب فروشی ها ، سینما ها و کاباره ها می گذرانند تا این که طعمه ی طاعون شوند یا برحسب شانس از آن جان سالم به در ببرند . در پایان داستان ، پس از تلف شدن هزاران قربانی ، عاقبت بیماری پس از چندین نوسان به پایان می رسد و شهر محل شادی و سرور مردم می شود و عده ای که جان سالم به در برده اند زندگی عادی را از سر می گیرند . حال سوال اساسی این جاست ؛ آیا مردم می توانند به زندگی عادی برگردند ؟ زندگی عادی برای آن هائی که بیش از یک سال در شرایط بحران زندگی کرده اند چه معنائی دارد ؟

- نکته ی حائز اهمیت این جاست که نوعی حضور یک قدرت برتر ، امید ، یا خدا در این داستان مشاهده می شود . بروید بخوانید و نظرتان را بگوئید .

 


موضوعات مرتبط: داستانک

تاريخ : شنبه ۱۳۹۲/۱۱/۱۲ | ۱۱:۲۶ قبل از ظهر | نویسنده : مدیریت |



کاشکی خاک بود این تن

تا مگر سایه بر من افکندی

سعدیا دور نیک بازی رفت

نوبت عاشقیست یک چندی


صدای تو را رنگ و بوی صدای تورا دوست دارم

صدای تو اندوه خیام را دارد

رنگ و بوی صدای تو را دوست دارم

صدای تو! از آن و از جاودان می سراید

صدای تو... از لاله زاران که در باغ

صدای تو... از نوبهاران که در یاد می آید.


***


ساقیا برخیز و می در جام کن

وز شراب عشق دل را آرام کن

آتش بی باکی اندر چرخ زن

خاک تیره بر سر ایام کن


***


کانون ادبی ارغوان ایام پر از موفقیت را برای شما آرزومند است.

همیشه پیروزمند و سرافراز و باشکوه باشید و بدرخشید.


***


چون فوت شوم به باده شویید مرا

تلقین ز شراب ناب گویید مرا

خواهید ز روز حشر یابید مرا

از خاک در میکده بویید مرا



موضوعات مرتبط: شعر

تاريخ : دوشنبه ۱۳۹۲/۱۰/۰۹ | ۰:۲۷ قبل از ظهر | نویسنده : مدیریت |


لازم دونستم که بگم...



براي نمايش بزرگترين اندازه كليك كنيد


ما ز یاران چشم یاری داشتیم

خود غلط بود آنچه ما پنداشتیم

تا درخت دوستی برگی دهد

حالیا رفتیم و تخمی کاشیم

گفت و گو آئین درویشی نبود

ورنه با تو ماجرا ها داشتیم

شیوه چشمت فریب جنگ داشت

ما ندانستیم و صلح انگاشتیم

گلبن حسنت نه خود شد دلفروز

ما دم همت بر او بگماشتیم

نکته ها رفت و شکایت کس نکرد

جانب حرمت فرو نگذاشتیم

گفت خود دادی به ما دل حافظا

ما محصل بر کسی نگماشتیم



و در نهایت باید به همه دوستان عزیز بگم که...

چون دوست دشمنی کرد، دیگر چه می توان گفت؟



موضوعات مرتبط: خبر های ارغوانی

تاريخ : سه شنبه ۱۳۹۲/۰۹/۲۶ | ۲۰:۳ بعد از ظهر | نویسنده : مدیریت |

کانون ادبی ارغوان برگزار می کند.

هر هفته دوشنبه ساعت 16-18 واقع در سالن آمفی تئاتر
دانشکده علوم پایه - کلاس 106،

جلسات نقد شعر و داستان کوتاه و متون ادبی برگزار می گردد.

منتظر شما دوستان عزیز هستیم.


این قافله عمر عجب می گذرد
دریاب دمی که با طرب می گذرد
ساقی! غم فردای حریفان چه خوری؟
پیش آر پیاله را که شب می گذرد.


موضوعات مرتبط: خبر های ارغوانی

تاريخ : جمعه ۱۳۹۲/۰۹/۰۸ | ۱۰:۴۵ قبل از ظهر | نویسنده : مدیریت |
رباعیات اصلی خیام رو باز کردم و چند تا رباعی زیبا خوندم، دلم نیومد ننویسمش توی وبلاگ... گفتم شما عزیزان هم از این رباعیات استفاده کنید.


دنیا دیدی و هرچه دیدی هیچ است

وآن نیز که گفتی و شنیدی هیچ است

سرتاسر آفاق دویدی و هیچ است

و آن نیز که در خانه خزیدی هیچ است.


تا کی ز چراغ مسجد و ودود و کنشت

تا کی ز زیان دوزخ و سود بهشت

رو بر سر لوح بین که استاد قضا

اند از آنچه بودنی ست نوشت.


عمرت تا کی به خود پرستی گذرد

یا در پی نیستی و هستی گذرد

می خور که چنین عمر که غم در پی اوست

آن به که به خواب یا مستی گذرد.


موضوعات مرتبط: شعر

تاريخ : شنبه ۱۳۹۲/۰۸/۱۸ | ۲۱:۴۴ بعد از ظهر | نویسنده : مدیریت |

من همان شبان عاشقم 
سینه چاک و ساکت و غریب 
بی‌تکلف و رها 
در خراب دشتهای دور 

در پی تو می‌دوم 
ساده و صبور 
یک سبد ستاره چیده‌ام برای تو 
یک سبد ستاره 
کوزه ای پرآب 
دسته‌ای گل از نگاه آفتاب 

یک عبا برای شانه‌های مهربان تو 
در شبان سرد 
چاروقی برای گامهای پرتوان تو 
در هجوم درد

من همان بلال الکنم 
در تلفط تو ناتوان 
آه از عتاب!



تاريخ : سه شنبه ۱۳۹۲/۰۸/۱۴ | ۱۱:۱۱ قبل از ظهر | نویسنده : امین مرادی |
.: Weblog Themes By VatanSkin :.